رمان ایرانی ما را زیادی یاد خودمان می‌اندازد

ضعف رمان ایرانی آن است که نتوانسته است ، هارمونی‌ای بین این پارادوکس‌ها برقرار کند و علی‌رغم بیان پاموک که می‌گوید رمان در دهه ی شصت برای ما نوعی سفر به غرب بود، رمان ایرانی ما را زیادی یاد خودمان می‌اندازد و تحقیقات اجتماعی هم نشان می‌دهد که ما مردمی هستیم که خودمان را دوست نداریم. بنابراین، حتی اگر داستان ایرانی، شاهکار ادبی هم باشد که ما را خیلی خوب منعکس می‌کند، ما چون از دست خودمان اذیت هستیم، آن را نمی‌خوانیم، ما آدم‌های خسته‌ای هستیم و دلمان می‌خواهد سفر کنیم ولی رمان ایرانی امکان فرار ما از خودمان را می‌گیرد و به این معنا نقض ادبیات است. به نظر من رمانی خوب است که از سر کوچه ی خودش شروع می‌شود، اما این توانایی را دارد که به سمت منی بیاید که در آن سر دنیا زندگی می‌کنم یا منی که در صد سال بعد زندگی می‌کنم. یا رمانی که خصلت بومی دارد، داستانی که بورخس آرژانتینی می‌نویسد، اما من جهان‌سومی می‌توانم با آن زندگی کنم. رمانی که قرن نوزدهمی است، اما من قرن بیستمی می‌توانم با آن ارتباط برقرار کنم. گفته می‌شود ما در رمان ماریو بارگاس یوسا ردپای اینکاها را می‌بینیم، در حالی که داریم شرح یک قتل را می‌خوانیم. در رمان بورخس، ما تمام آن جهان سوررئالیستی آمریکای لاتین را می‌بینیم، در حین اینکه داریم یک قتل را می‌خوانیم. یا در رمان پاموک همین‌طور که عشقش به دخترخاله‌اش را که البته دخترخاله‌اش نبود، می‌خوانیم، با آن، این‌همانی می‌کنیم و بعد موزه ی معصومیت ساخته می‌شود. این‌ها افق‌هایی است که باعث رفتن ما به سمت دیگری می‌شود. ما باید شاخص‌هایی مثل من انضمامی، من انتزاعی، ترس از دیگری، خودکم‌بینی و امثالهم را بشناسیم و در مورد آن‌ها صحبت کنیم.

منبع :برشی از سخن های سوسن شریعتی در نشست « آیا باید داستان ایرانی خواند؟ »

Share

بدون دیدگاه » مرداد ۸م, ۱۳۹۵

نویسنده‌ای که همه داستان‌هایش را با یک زبان بنویسد، شکست خورده است

من فکر می‌کنم نویسنده‌ای که همه داستان‌هایش را با یک زبان بنویسد، شکست خورده و یا حداقل، تک بعدی است. زبان، هدف نگارش است پس وسیله‌ای برای داستان نویسی نیست و نویسنده باید بتواند طیفی از زبان‌های مختلف را خلق کند. اما نوشتن به یک زبان خاص و رسیدن به توانایی بالا در نویسندگان دوران ما خیلی رواج دارد. مثلاً شکستن جمله‌ها و امثال آنها یک شگرد است و البته اشکالی ندارد که نویسندگان دیگر از آن استفاده کنند. آنچه که زبان یک نویسنده را می‌سازد مجموعه‌ای از شگردهاست که نویسنده مال خود می‌کند و نحوه ارتباطی است که با آنها برقرار می‌کند.

منبع : گفتگوی شهریار مندنی پور با نشریه ادبی و هنری هوا

Share

بدون دیدگاه » مرداد ۸م, ۱۳۹۵

کپی کردن شکل عادی بخشی از زندگی برای من نویسنده ارزشی ندارد

من به داستان به عنوان یک کپی از زندگی نگاه نمی کنم. کپی کردن شکل عادی بخشی از زندگی برای من نویسنده ارزشی ندارد. داستانی که می نویسم باید جهانی تازه، شرایطی تازه، داشته باشد. باید اشیا و رفتار اشیا شکل بدیعی به داستان بدهد. باید یک زیبایی تازه خلق کرد. زیبایی ای که حتما معنا دار خواهد بود. استمرار در نوشتن به منظور کشف فضاهای تازه در حین نوشتن است. چرا که نوشتن کشف است. ممکن اسن نویسنده ای در شروع کار کلیت داستانی را در ذهنش نداشته باشد. این خصوصیت کشاف نوشتن است که اجزا و شکل و پیکره ی داستان را پیدا می کند و در نهایت ایجاد داستان بدیع می کند … همه ی این ها را، باید به صورت یک هارمونی ایجاد کرد. در این هارمونی کلمات هر جزیی، هر تصویری و هر کلمه ای جای خودش را دارد…

منبع : نوشته ی پشت جلد هاویه ، اولین مجموعه داستان ابوتراب خسروی

Share

بدون دیدگاه » مرداد ۸م, ۱۳۹۵

یه زمان داستانی راجع به وکیلی در شهر «جفرسون سیتی»شنیدم که طوطی‌ای داشت که هرروز صبح بیدارش میکرد و جیغ می زد “امروز روزی هست که دنیا به پایان می رسه“.همانطور که در انجیل پیش‌بینی شدهو بالاخره یه روز وکیل، این طوطی رو می کُشد .فکر کنم به خاطر آرامش و تمدد اعصاب خودش این کار را میکند.و به این ترتیب پیش‌بینی طوطی، حداقل برای خودش اتفاق می افتد.

فیلم «لینکلن» ساخته ی استیون آلن اسپیلبرگ

Share

بدون دیدگاه » مرداد ۷م, ۱۳۹۵

خاطره ای از خودم بگم٬ اول ازدواج ما بود. ناراحتی همه جور کشیده بودیم. همه جور. آخر اونقدر خسته شدم از ناراحتی که یک روز پا شدم خودم رو راحت کنم بابا، از این ناراحتی، مگه چه خبره؟ صبح زود، تاریکی بود. پا شدم٬ طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشین. برم قال قضیه را بکنم. برم خودکشی بکنم. برم… رفتیم. اطراف میانه بود. سال ۳۹٫ رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب… تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمی کرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد٬ دو مرتبه انداختم… گیر نکرد٬ سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیز نرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی… شیرین بود. اولی را خوردم. دومی راخوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا داره روشن میشه. آفتاب زده بالای کوه رفیق. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! یک وقت دیدم صدای بچه ها میاد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن دیدن من توت میخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون دادیم. اینا خوردن. اینا خوردن من کیف میکردم. خوردم بله. یه خورده ام ما جمع کردیم. آمدیم تو خونه. خانوم ما هنوز از خواب بیدار نشده بود.آمدیم یه خورده هم دادیم به اون. اون هم خورد. اون هم کیف کرد. رفته بودم خودکشی کنم٬ توت چیدم آوردم اینجا. آقا یه توت ما را نجات داد. یک توت ما را نجات داد.

فیلم 《طعم گیلاس》 ساخته ی عباس کیارستمی

Share

بدون دیدگاه » تیر ۲۶م, ۱۳۹۵

پیش از این وقتی در ایلینویز وکیل بودم وکالت زنی رو به عهده داشتم از شهر متامورا به نام ملیسا گوینگز _ ۷۷ ساله _ میگفتن که همسر ۸۳ ساله‌اش رو به قتل رسونده , شوهرش داشته خفه‌اش میکرده و اون هم یک تیکه هیزم رو برمیداره و به سر شوهرش میزنه و اون هم میمیره .شوهرش در وصیت‌نامه‌ش نوشته بود انتظار دارم که همسرم من را کشته باشد و اگر زنده ماندم، انتقامم را میگیرم.شوهر اون زن آنقدر بدجنس بودکه هیچکس علاقه‌ای به محکوم کردن این پیرزن نداشت . من از دادستان درخواست کردم تا اگر امکانش باشه، بتونم اندکی با موکلم صحبت کنم .بعد من و اون خانم به اتاقی در دادگاه رفتیم ولی من تنها بیرون اومدم. وقتی نگهبان ها وارد اتاق شدند دیدن که پنجره‌ی اتاق چهارطاق باز بود ،حدس زدن که اون پیرزن از اون پنجره فرار کرده باشد. من به ضابط جلسه گفتم قبل از اینکه موکلم رو در اون اتاق تنها بذارم ازم پرسید که ازکجا میتونه یک مقدار آب گوارا پیدا کنه؟ و منم بهش گفتم “رودخانه‌ی تنسی”

خانم گوینگزدیگه در “متامورا” دیده نشد.

فیلم «لینکلن» ساخته ی استیون آلن اسپیلبرگ

Share

بدون دیدگاه » تیر ۹م, ۱۳۹۵

سلام، مردِ جوان ، بابات خیلی از تو برام تعریف کرد ، من یکی از دوستان خوب بابات بودم که با همدیگر توی جهنم هانوی بودیم ، به مدت پنج سال ، خوشبختانه تو دیگه لازم نیست همچین سختی هایی بکشی ولی وقتی دو نفر آدم توی موقعیتی قرار میگیرن، مثل من و پدرت و مدت درازی رو با هم میگذرونن واقعاً نسبت به همدیگر، احساس مسئولیت میکنن ، یعنی اگه بجای پدرت من مرده بودم این سرگرد کولیج بود که الان داشت با پسر من حرف میزد، ولی سرنوشت این شد که من با تو حرف بزنم بوچ ، برات یه چیزی آوردم ،این ساعت رو که میبینی ، بوسیله پدر پدربزرگت در جنگ جهانی اول خریداری شده از یک فروشگاهی در ناکسویل تنسی ، این ساعت ساختِ کارخونه ایی است که برای اولین بار در تاریخ ساعت مچی ساخت ، تا اون زمان همه ساعت جیبی داشتند ، پدر پدربزرگت این ساعت رو همون روزی خرید که برای جنگ عازم پاریس میشد ، این ساعت، ساعت جنگی ایشون بود ، روزهایی میجنگید این ساعت دستش بود تا وقتی که سربازیش تموم شد و برگشت خونه ، اونوقت از دستش درآورد و گذاشتش توی جعبه قهوه ، این ساعت توی اون جعبه موند تا زمانی که پدربزرگت سرباز شد و برای جنگ با آلمان ها خواستنش ، در جنگ جهانی دوم پدر پدربزرگت، این ساعت رو داد به پدربزرگت برای شانس در جنگ ، ولی متأسفانه بخت پدربزرگت رو یاری نکرد و پدربزرگت که یک ناوی بود ، به همراه ناوی های دیگه در نبردِ جزیره ویک کشته شد ، پدربزرگت میدونست که کشته میشه ، به خوبی میدونست ، درست مثل بقیه هم رزمانش می دونست که زنده اون جزیره رو ترک نمیکند ، پس سه روز پیش از حمله ژاپنی ها به اونجا ، پدربزرگت از یک سرباز نیروی هوایی خواهش کرد که این ساعتِ طلایی رو برسوند به پسر نوزادش، که هرگز ندیده بودش ، پدربزرگت کشته شد ، ولی اون سرباز به قولش عمل کرد ، وقتی که جنگ تموم شد ، یک سر اومد پیش مادربزرگت و ساعتِ طلایی رو به پدر نوزادت تحویل داد. یعنی همین ساعت رو ، این ساعت دست پدرت بود ،وقتی توی هانوی تیر خورد ، ویتنامی ها پدرت رو دستگیر کردن و انداختن زندان ، پدرت میدونست که اگه زردپوست ها این ساعت رو می دیدن بلافاصله میگرفتنش ، از دید پدرت، این ساعت حق تو بود بوچ ، و برای همین براش دیوانه کننده بود که یک دستِ زرد بخواد به این ساعت بخوره، این بود که مجبور شد توی امن ترین جای بدنش قایمش کنه ، توی ک؟و؟ن؟ش ، پنج سال تموم پدرت این ساعت رو توی ک؟و؟ن؟ش نگه داشت ، تا اینکه از اسهال خونی مُرد و این ساعت رو داد دست من ،منم دو سال تموم، این فلز بد فرم رو توی ک؟و؟ن؟م نگهداری کردم تا بعد ازهفت سال آزاد شدم و اومدم خونه و الان ای بوچ ای مرد جوان، این ساعت رو می دم به تو…

فیلم «داستان های عامه پسند» ساخته ی کوئینتین تارانتینو

Share

بدون دیدگاه » تیر ۹م, ۱۳۹۵

ما قادریم اونها رو بکشیم برای همین هم میترسن ، میترسند چون میدونن ما میتونیم بدون دلیل اونها رو بکشیم ،.وقتی آدم مرتکب جرم میشه انتظار دیگه ای نباید داشته باشد ،اون رو میکشیم و احساس خوبی میکنیم ، یا با دستهای خودمون می کشیم و احساس بهتری می کنیم. اما این قدرت نیست ، این یعنی عدالت، با قدرت فرق می کنه. قدرت یعنی این که ما همیشه دلیلی برای کشتن داشته باشیم اما به این کار دست نزنیم. همون چیزی که امپراطورها داشتن ،روزی مردی دزدی کرد آوردنش پیش امپراطور ،دزد خودش رو پرت کرد روی زمین و تقاضای عفو کرد خوب میدونست قراره اعدام بشه ، اما امپراطور اون رو بخشید ،به اون ادم بی ارزش اجازه داد برود ، به این میگن قدرت !

فیلم «فهرست شیندلر» ساخته ی استیون آلن اسپیلبرگ

Share

بدون دیدگاه » تیر ۹م, ۱۳۹۵

من یازده ساله بودم و طعمه‌ی پدر دیوید هالی در شهر ورستر شدم .به جای اینکه برام دعا کنه، من رو طعمه‌ی خودش کرد ،و وقتی یک کشیش بهتون توجه میکنه این یک چیز خیلی بزرگ محسوب میشه ، اگه ازتون بخواد که پول خیریه رو جمع کنین یا آشغالا رو ببرین بیرون، حس ویژه‌ای بهتون دست میده ،انگار خود خدا ازتون درخواست کمک کرده ، برای همین وقتی کشیش بهتون یک جوک بی ادبی بگه شاید عجیب به نظر بیاد ، ولی الان این دیگه شده راز شما و همینطوری ادامه میدین ، بعدش بهتون یک مجله‌ی پورن نشون میده و بازم ادامه میدین و همینطوری ادامه میدین و میدین تا اینکه یک روز ازتون میخواد با دست ارضاش کنید. یا براش س؟ک؟س دهانی انجام بدهید. و این کار رو هم انجام میدین چون فکر میکنین گیر افتادین ، چون اون شما رو توی مشتش گرفته .چطور میشه به خدا جواب رد داد، درست است؟ ببینین، درک این نکته مهمه که این فقط یک تجاوز فیزیکی نیست تجاوز روحی هم هست ، و وقتی یک کشیش این بلا رو سرتون میارد ایمان رو ازتون سلب میکنه ، برای همین به الکل یا مواد پناه می‌برین ،و اگه اونا بهتون کمک نکنن از روی پل خودتون رو پرت میکنین پایین ، برای همین ما اسم خودمون رو گذاشتی باقیمانده …

فیلم «افشاگر» ساخته ی توماس مک‌کارتی

Share

بدون دیدگاه » تیر ۹م, ۱۳۹۵

بچه ها یک داستانی رو برام تعریف کردن ، داستانی که باورش کردم؛ ماله موقعی است که کایزر شوزه در ترکیه بود .گروهی از مجارستانی ها میخواستن کار خودشونو گسترش بدن ،اونها فهمیده بودن که اگه میخوای در قدرت بمونی نیازی به اسلحه، پول یا آدم نداری ، فقط باید اراده کنی تا کاری که دیگران نمیتونن انجام بدن رو بکنی ،بعد از مدتی، اونها به قدرت رسیدن و رفتن سراغ شوزه ، اون خلافکار خیلی موفقی نبود ،طوری که میگن، توی کار مواد بود ، اونها برای گرفتن کارش در یه بعد از ظهر به خونه اش آمدن ، زن و بچه های اونو تو خونه پیدا کردن و  منتظر شدن تا شوزه بیاد ،اون اومد خونه، دید به زنش تجاوز کردن و بچه هاش جیغ و فریاد میکنن ، مجارستانی ها میدونستن که شوزه خشنه، پس اونها بهش گفتن که چرا اونجا اومدن ، اونها بهش گفتن که محدوده اونو میخوان، همه سهمش از فروش مواد ،شوزه به صورت خانواده اش نگاه کرد ، بعد شوزه به اون مردها اراده واقعی رو نشون داد ،اون گفت که ترجیح میده خانوادش بمیرن تا اینکه به زندگی اینجوری ادامه بده ،اون اجازه داد که آخرین مجارستانی بره ، تا پایان خاکسپاری خانواده اش صبر کرد بعدش سراغ بقیه شون رفت ،اون بچه هاشون رو کشت، همسرانشون، پدر و مادرشون و دوستان خانوادگیشون ،اون خونه هایی که توش زندگی میکردن رو  آتیش زد، همینطور مغازه هایی که توش کار میکردن ، اون آدمایی که بهشون بدهکار بودن رو هم کشت ،و اینجوری بود که اون رفت زیر زمین. هیچ کس از اون موقع اونو ندیده.اون افسانه شد، شبحی شد که خلافکارا موقع خواب داستانش رو برای بچه هاشون تعریف میکردن «اگه کار بدی بکنی کایزر شوزه تو رو میگیره»

فیلم «مظنونین همیشگی» ساخته ی برایان سینگر

Share

بدون دیدگاه » تیر ۹م, ۱۳۹۵

مطالب قدیمی تر


موضوعات